یاد شهیدان 🌹

شهدا را فراموش نکنیم

سردار شهید علی کوثر گودرزی ، شهدای بروجرد

  • ۲۱:۲۵

شهید علی کوثر گودرزی
نام : علی کوثر
نام خانوادگی : گودرزی
نام پدر : محمدمیرزا
نام مادر : قمر
تاریخ تولد : 1345/04/04
محل تولد : بروجرد
شغل : پاسدار
تاریخ شهادت : 1365/12/08
محل شهادت : شلمچه ، عملیات کربلای ۵
نام گلزار : گلزار بهشت شهدای شهرستان بروحرد
کد ایثارگری : 6531862

زندگینامه
چهارم تیر 1345 ، در روستای قلعه جلدیز از توابع شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش محمدمیرزا، بنا بود و مادرش قمر خانه دار. تا دوم متوسطه درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. هشتم اسفند 1365 ، با سمت فرمانده گروهان علی اکبر علیه السلام از گردان امیرالمؤمنین(ع) لشکر ۷ ولیعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف . در شلمچه بر اثر اصابت گلوله به سینه و ترکش به پا، شهید شد. مزار او در بهشت شهدای شهرستان بروجرد واقع است.

وبلاگ شهدای بروجرد

یادی از سردار شهید علی کوثر گودرزی به روایت برادر پاسدار انشالله یگانه محمدی به نویسندگی حاج کاوه گودرزی

شهید ابراهیم امیدی ، شهدای ازنا

  • ۱۱:۵۰


شهید ابراهیم امیدی- ازنا

شهید ابراهیم امیدی
فرزند  :تقی
محل شهادت: منطقه عملیاتی حاج عمران
تاریخ شهادت:۶۵/۲/۲۸
مزار  : روستای آشور آباد شهرستان ازنا - استان لرستان

دوم خرداد ۱۳۴۰، در روستای آشورآباد از توابع شهرستان ازنا چشم به جهان گشود. پدرش تقی، کشاورز بود و مادرش صدیقه نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. سال ۱۳۵۸ ازدواج کرد و صاحب دو دختر شد. پاسدار بود در جبهه حضور یافت. بیست  و هشتم اردیبهشت ۱۳۶۵، با سمت فرمانده گروهان در حاج عمران عراق بر اثر اصابت ترکش به گردن، شهید شد. مزار وی در زادگاهش واقع است.

سایت یاد امام وشهدا 

شهید «ابراهیم امیدی» به روایت همسرش؛

شهید حجت الله لونی ، شهدای حاج عمران ، الیگودرز

  • ۲۱:۲۵

شهید حجت الله لونی - الیگودرز

شهید حجت الله لونی

فرزند : عبدالله

تاریخ ولادت : ۱۳۳۶/۰۱/۰۱

محل ولادت : الیگودرز

تاریخ شهادت : ۱۳۶۵/۰۳/۰۲

محل شهادت : حاج عمران

مزار : گلزار شهدای شهرستان الیگودرز

یکم فروردین ۱۳۳۶، در شهرستان الیگودرز چشم به جهان گشود. پدرش عبدالله، کاسب بود. وی چهره متین و دوست داشتنی داشت و با آوردن روزی پاک و طیبی برای اهل خانواده چنان تأثیر شگرفی در تربیت خانواده گذاشته بود که توفیق یافت بعنوان پدر شهید جایگاه خود را درعالم ملکوت باز نماید و اطرافیان همیشه به او افتخار نمایند. مادرش اقدس خانم خانه دار بود و نسبت به تربیت فرزندان خود چنان همّت می گماشت که از دامان پاک ایشان دلاوری چون شهید حجت الله پا به عرصه وجود گذاشت. سال ۱۳۶۴ ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد.

رویای صادقه شهید احمد معظمی گودرزی ، شهدای بروجرد

  • ۱۳:۰۶

رویای صادقانه شهدا/ امشب سفری در پیش دارم

رویای صادقه شهید احمد معظمی گودرزی

امشب از شناسایی برنمی گردم

 نوید شاهد - خاطره ای از یکی از همرزمان شهید «احمد معظمی گودرزی» در مورد شهیدی که خواب شهادت خود را دیده بود و حتی زمان آن را می دانست.

نوید شاهد: یک روز که صبحانه را آماده کرده بودیم قدری منتظر ماندیم، ولی احمد نیامد. برای صرف صبحانه سراغ او رفتم. دیدم روی تخته سنگی نشسته گفتم: احمد صبحانه آماده است، بیا برویم صبحانه بخوریم. گفت: احمدی بیا بنشین. در کنار او نشستم. به سیمای او نگاه کردم. دیدم انگار در دنیایی دیگر به سر می برد. پرسیدم: مگر از کسی ناراحتی؟ چرا از برادران کناره گیری می کنی؟ گفت: امشب سفری در پیش دارم و به این گردان می اندیشم. به راستی چرا ناراحت نباشم؟ گردانی تازه تاسیس و بدون امکانات است و من هم امشب می خواهم بروم. بعد گفت ناراحتی من به خاطر خودم نیست، به خاطر این گردان است. پرسیدم: مگر ماموریتی در پیش داری؟ یا به مرخصی می خواهی بروی؟ گفت: آری به یک مرخصی دائمی. امشب از شناسایی بر نمی گردم. چون دیشب همه چیز را در عالم خواب دیدم.

او در آن روز با تمام برادران گروهان تحت فرماندهی خود با حالتی که متوجه نشوند، خداحافظی کرد. غروب آن روز حرکت کردیم، به منطقه عملیاتی رسیدیم. ماموریت به نحو احسن انجام شد. احمد در بازگشت لحظه شماری می کرد. چندبار به او گفتم: نمی دانم چرا امشب مثل شب های گذشته سرحال نیستی. گفت: نیم ساعت بیشتر به شهادتم نمانده. گفتم: شوخی نکن. در این حالت بودیم که خودمان را در پشت یک سنگر کمین دشمن دیدیم. برخورد ما با سه تن از مزدوران عراقی که در کمین گاه بودند، غیر منتظره نبود. از کمین دشمن هم گذشتیم. به ستون یک در حال بازگشت بودیم. مقداری از راه راست پیمودیم. ناگهان دیدم احمد به آسمان نگاه می کند و دقیقه شماری می کند. سبب را پرسیدم. باز به آسمان نگاه کرد ستاره ای را به من نشان داد و گفت: این ستاره را می بینی؟ گفتم: بله . گفت: این ستاره من است و تا لحظاتی دیگر از دیده ها محو می شود. هنوز چند قدمی به جلو نرفته بودیم که صدای انفجار مین با صدای ناله برادرانی که در جلوی ما در حرکت بودند، ادغام شد. احمد چند قدم جلوتر از من در حرکت بود. خود را در بالین او رساندم. دیدم روی زانو نشسته و صلوات می فرستد. گفتم: احمد موقع صلوات نیست دو تن از برادران ما شهید شده‌اند، چون کمین دشمن نزدیک است و تا عراقی ها متوجه نشده اند بلند شو تا اجساد را از منطقه دور کنیم. نگاهی جانسوز به من کرد و گفت: نگاه کن ببین ستاره ای که به تو نشان دادم محو نشده؟ با عجله به آسمان نگاه کردم تا شاید ستاره را ببینم، اما ستاره را ندیدم. از درخشش افتاده بود. خواستم به احمد بگویم بلند شو. دیدم گفت: سلام مرا به امام عزیز و خانواده ام و دیگر برادران حزب اللهی برسان. من هم سلام تو را به امام زمان(عج) و سالار شهیدان حسین بن علی علیه السلام می رسانم. بار دیگر با عجله به سوی آسمان نگاه کردم. آن ستاره را ندیدم. تا سریع سرم را به سوی احمد برگرداندم، دیدم به شهادت رسیده است.

منبع: کتاب لحظه های آسمانی/ دفتر سوم/ کرامات شهدا/ رویای صادقانه شهدا/ غلامعلی رجایی/ ناشر: نشر شاهد

منبع: نوید شاهد

بسم رب الشهدا

برای معرفی شهدا

و زنده نگهداشتن یاد شهدا

و ادامه راه آنان

« شهید بلاگ »

یاد شهدا را فراموش نکنیم تا راه شهدا را گم نکنیم.
پیوندها
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan