یاد شهیدان 🌹

شهدا را فراموش نکنیم

آواز غم با شفقی که بخون نشست - خاطرات شهدای کازرون

  • ۰۳:۴۸

آواز غم با شفقی که بخون نشست

این داستان حقیقی است تلخ و ناگوار از چگونگی شهادت دو مبارز راستین جبهه های جنگ دهلاویه از گروه ابوالفضل (شهید دیده ور) .

داستانی از آواز سوزناک غم و شفق سپیدی که بخون نشست داستانی از غروبی خونین سنگری خونین ، پیکری خونین و بالاخره داستانی از چگونگی شهادت بهمن شجاعی معروف به بهمن شیر در خاکریز دهلاویه و عملیات ایذائی شهید محراب که در آن رحمن رضازاده ، قهرمان جنگهای از هویزه تا حمله مذکور شهید می شود. ابتدا از بهمن می گویم :

 بهمن شجاعی فرزند محمد شجاعی ، جوانی بود که در سال 1337 در کوره خانه های جنوب شهر کازرون در خانواده ای فقیر بدنیا آمد . وی اولین فرزند خانواده اش بود . در دامان پدر و مادر بزرگ شد پدرش کشاورزی ساده بود که روزگار را در صحراها گذرانده بود . از همان کودکی به شغل پدرش آشنا شد . بهمن بی اندازه به صحرا دل بسته بود ، روز و شب بدنبال پدر در مزرعه کار میکرد بعد از اینکه بحد تکلیف رسید بی اندازه به اصول و احکام اسلام پایبند بود . دائم حساب دارائی اش را می کرد و بی امان خمس و دیگر وجوهات واجبه را می پرداخت . در سالهای رژیم شاه با نماینده فعلی امام در کازرون تماس گرفت و بعد از پرداخت وجوهات تقاضای رساله امام می کند که بعد از چندی رساله را با آرم دیگری برایش می فرستند . در لحظات شروع انقلاب مبارزه را هرچه بیشتر ادامه داد . با تشکیل بسیج مستضعفین در آن شرکت کرد . و شبها در بسیج نگهبانی میداد و روزها هم در صحرا کار میکرد کمتر به شهر می آمد هرگز احساس خستگی نمی کرد با شروع جنگ تحمیلی عراق بلافاصله به جبهه نورد اعزام شد و بعد از مدتی به سوسنگرد . در تمامی عملیاتی که در سوسنگرد انجام شد . شرکت مستقیم داشت از ابتدا تیربارچی بود در عملیات المهدی در غرب سوسنگرد بفرماندهی شهید دیده ور و بعد در عملیات 31/2/60 عملیات علی بن ابیطالب که در آن غرب سوسنگرد آزاد شد . در هر سه عملیات تیربارچی بود . در عملیات آزادی بردیه و احمر و دهلاویه تماما تیربارچی بود . حمل تیربار برایش چنان عادی شده بود که کوچکترین ضعف هم بخود راه نمی داد . در عملیات شهید چمران ( کرخه نور) آرپی جی زن بود . بهمن خصوصیات مبارزان صدراسلام را دارا بود . از کمی سپاه اسلام واهمه ای نداشت . از کمبود سلاح هرگز بخود ترسی راه نمیداد . دریای خروشان ایمانش کرانه ای نداشت و امواج سهمگین اندیشه خدائیش هرگز به ساحل غم برخورد نمی کرد از بیکاری رنج میبرد از اینکه سواد نداشت از درون می سوخت صدای رسایش همیشه خوش آواز بود . دائم سرودهای غم انگیز می خواند بیشتر دعاها را از حفظ داشت ، با اینکه هرگز مدرسه نرفته بود اوقات بیکاریرا به ذکر خدا میگذارد بیشتر شبها تا صبح نگهبانی میداد و دلیری و بی با کیش همه را متوجه میکرد و براساس همین به او لقب شیر داده بودند .

 

وقتی می خواست بخوابد درست روی لبه خاکریز می خوابید توکل بر خدا را از همه چیز افزون میداشت حتی یک شب بر بالای خاکریز جای همیشگی اش نخوابید و همان شب یک خمپاره 80 درست سر جایش خورد .

بعد از فتح مالکیه زخمی شد و 19ترکش در بدنش فرو رفت بی اندازه از شوخی های بی خود رنج میبرد و دائم گوشزد میکرد برادر هرگز غیبت نکن در هر غروب با آواز دلکش اذان می گفت تمامی این مدتها که در جبهه بود هرگز نماز شبش ترک نمیشد یکبار فراموش کردم او را بیدار کنم بعد که بیدار شد زیاد ناراحت شد می گفت امیدوارم خدا مرا ببخشد برای ما بلالی بود که با اذانش همه از خواب بیدار میشدند در هنگامه نبرد ظاهری خشن داشت ولی قلبی مملو از لطف و محبت . واما بعد گروه ابوالفضل (شهید دیده ور)که تعداد معدود و انگشت شمار و تمامی از اوائل جنگ سوسنگرد باقی مانده بودند در خاکریز دهلاویه در کمترین فاصله با مزدوران سنگر داشتند همیشه بزرگترین سنگر موجود در خاکریز از بچه های کازرون بود چراکه همانطور که گفتم قهرما نا نی چون بهمن شجاعی و رحمان رضازاده و رسول رضوی و اکبر دهقان و غلام صفائی و اکبر میراب و عبدالرحمن شکوهی، جاسم طرفی که از بچه های بومی سوسنگرد بودند و همتی معروف به دائی، منوچهر قنادزاده از بروجرد و قدرت اله آقای برادی از تهران.

 

روز سه شنبه 23/6/60- خورشید طلوع کرده بود. اوضاع شهر اندکی دگرگونه جلوه میداد. انگار خبری در پیش است هوا به شدت گرم بود. رفت و آمدها در اطراف سپاه پاسداران اوج دیگری گرفته بود. در اطراف مسجد و گردان علمالهدا روصداهای زیادی بود. ایاب و ذهاب فرماندهان زیاد صورت می گرفت. با چند نفر از دوستان روانه دهلاویه شدم. هوا شرجی بود و گرمی هوا بی اندازه مرا رنج می داد. عرق از سرو رویم می ریخت. وقتی به دهلاویه رسیدیم دیدم بهمن در سنگر است سلام کردم. خسته نباشی. دو سه روز بود نیامده بود به شهر، کمی دلم سوخت گفتم بهمن بیا برو استراحت کن، گفت، در شهر کاری ندارم، میمانم همین جا. اخلاق بهمن به کلی عوض شده بود با لحن ملایمی صحبت می کرد. در جمع که نشسته بودیم، حرفی نمی زد. علی خسروانی با ماشین یخی آمد با مجید محمدلو همراه بودند. بعد از سلام و احوالپرسی مقداری یخ گرفتیم گذاشتم داخل صندوق. بهمن در سنگر دیدهبانی ایستاده بود. قیافه اش مظلوم جلوه می داد. به دلم اثر کرده که بهمن همین روزها شهید میشود، سعی می کردم در این چند روز از من ناراحت نشود چرا که قبلاً زیاد از من دلخور شده بود. نزدیکیهای ظهر بود، ماشین غذا جلو سنگر ترمز کرد. حسین بود ( حسین کاظمپور) از بچه های بومی، هر وقت می آید می گفت شیر، شیر بهمن بیا ناهار بگیر و بلافاصله بهمن می رفت و ناهار می گرفت. یادم نیست آن روز بهمن رفت یا نه . بعد از اینکه ناهار گرفتیم بهمن اذان گفت صدای اذان بهمن تا اندازهایی با روزهای قبل فرق میکرد. سوز و گدازش بیشتر شده بود، وضو گرفتیم. من بودم با اکبر دهقان و رحمان رضازاده و اکبر میراب و قدرتاله آقای برادی و رسول رضوی و غلام صفائی و عبدالرحمن شکوهی. برای اینکه یک نفر جلو برود به هم تعارف کردیم. فوراً دیدم که بهمن رفت و جلو ایستاد. مو به بدنم سیخ شد، در تعجب شدم، چطور شد بهمن هیچ وقت تا به حال نرفته بود جلو ولی امروز ظهر رفت. اقامه اذان گفت و نماز را شروع کرد. نماز را با لحنی موزون و سوزناک خواند. گریه ام گرفت در سجده آخر سوره اِنّا اَنزَلنا خواند. دیگر به طور قطع برایم ثابت شد که بهمن تا 24 ساعت دیگر بیشتر مهمان ما نیست. بعد از نماز به طور همیشگی چند مسئله از رساله امام برای برادران خواندم. بعد ناهار را خوردیم. بعضی از برادران خوابیدند. بهمن هم خوابید من برای مدتی بیدار ماندم. نزدیکیهای عصر بود بچه ها را بیدار کردم. ماشین غذا آمد شام داد. شام نان و انگور و سبزی و پنیر بود. بهمن باز اذان گفت این بار رسول رضوی امام جماعت شد. بعد از اینکه نماز خواندیم رسول پستهای نگهبانی را تعیین کرد من گفتم رسول، امشب من و رحمان رضازاده با هم بنویس بعد رسول یکمرتبه با ناراحتی گفت تو برای نفست کار میکنی منهم به واسطه این حرف ناراحت شدم. بعد سخن به درازا کشید و هر لحظه درگیری لفظی بیشتر شدت می گرفت. به رسول گفتم اینکه میگویم با رحمان، بواسطه اینکه از خودم زرنگتر است و دوست دارم با رحمان باشم تا خوابش نبرد. بالاخره با رحمان آمدیم در سنگر دیدهبانی. شام هم در سنگر با هم خوردیم وقتی که با رسول درگیری لفظی داشتیم بهمن آمد و صورتم را بوسید و گفت اشکالی ندارد احترام همدیگر را رعایت کنید. بعد از مدتی بچه ها همه خوابیدند من و رحمان هم در سنگر بودیم. بعد آمدم داخل سنگر اجتماعی نشستم کمی قرآن خواندم همه در خواب بودند نگاهی به بهمن انداختم خوابیده بود، شال سفیدی روی صورتش بود پیشانیاش بیرون بود آنچه بیش از حد توجهام را جلب کرد این بود که پیشانی بهمن بی اندازه نورانی شده بود. باز به حقیقت دریافتم که بهمن شهید میشود. در نیمه شب بهمن که خودش بیدار بود شروع کرد به نماز شب خواندن. من هم در فاصلهای که با او داشتم نماز می خواندم. بعد بهمن اذان صبح گفت هر کس نماز صبح را به فُرادی خواند وقتی هوا روشن شد رسول و اکبر میراب و قدرتاله آقای برادی آمدند شهر.

 

24/6/60 - آفتاب طلوع کرده بود. یک تفنگ سوخته پیدا کرده بودم. آوردم که شروع کنم به درست کردن آن، قنداق نداشت، از یک تکه چوب سعی کردم برایش قنداق درست کنم. مشغول کار شدم که علی جمشیدی و چند نفر دیگر که در گروه چمران بودند آمدند پیش ما. تعارف کردیم و نشستند در سنگر، بهمن خوابیده بود. صبحانه خوردیم نان و تخم مرغ سهمیه بهمن گذاشتیم که علی جمشیدی خورد. بعد از چند لحظه بچه ها رفتند ناهار آوردند. بعد از چندی بهمن اذان گفت. باز این صدای اذان بهمن مثل اذانهای قبل نبود شور و گدازی زایدالوصف داشت. موقع شروع نماز باز بهمن رفت و جلو ایستاد. تمام بچه ها تعجب می کردند در این نماز بهمن ، اکثر بچه ها به گریه افتادند. باز بهمن در سجده آخر سوره اِنّا اَنزَلنا خواند، ناهار خوردیم و بلافاصله من آمدم سوسنگرد چون صبح فرمانده عملیات خط گفته بود که امروز جلسه فرماندهان است با رسول رضوی بیائید دفتر گردان. هوا بسیار گرم بود. مقداری از راه را پیاده آمدم. وسیلهای پیدا نکردم بعد از طی مسافتی ماشینی پیدا شد و آمدیم سوسنگرد. مستقیماً آمدم مقر، آن موقع مقر گروه در بهداری و بهزیستی بود. وارد اطاق شدم، بچه ها خواب بودند. رسول هم خوابیده بود. صدایش زدم و او را بیدار کردم، مسئله را برایش گفتم. بعد بلند شد و لباس پوشید با هم آمدیم مقر گردان، فرمانده گردان برادر فرزانه بود گفت برو اکبر میراب هم بیاور. خودم آمدم و اکبر بیدار کردم، با هم آمدیم گردان اکبر دستش زخمی شده بود. بعد از چندی سوار ماشینی شدیم آمدیم گردان بهرامی ، پائین نوپل، در وسط ابوجلال جنوبی، مقر گردان بود. نگاهی به داخلی فضای ساختمان گردان انداختم قیافه یکی از برادران توجهام را جلب کرد، فکر می کردم او را می شناسم، اسمش بر سر زبانم بود هر کار کردم یادم نیامد بعد متوجه شدم که محمود یاسین یکی از عزیزترین دوستانم در هویزه بود، از مسجدجزایری اهواز. رویم نشد سلام کنم. در همین موقع جلسه شروع شد. تمام سرپرست گروهها آمده بودند، سرپرست تدارکات، فرمانده عملیات سپاه برادر جعفری بود و بشر دوست هم یکی از معاونانش بود. در این جلسه نقشه عملیات کشیده شد. محورهائی که قرار بود در آن حمله شود مشخص شد. و گروههای عمل کننده هم تعیین گردید. سرپرست محورها تعیین شد. قسمت عملیاتی گروه کازرون و چند گروه دیگر، محور 3 در قسمت دقاقله بود. کلاً من دوست نداشتم که ما را در منطقه سویدانی به عملیات ببرند. از آن منطقه روی خوشی نداشتم. مثل اینکه برایم شوم بود. وقتی اسم دقاقله را می شنیدم مو بر بدنم سیخ می شد. به یاد یک سال پیش می آمدم که در کنار رودخانه نیسان سنگر داشتیم. به یاد رخسار تابان داودی و پرآور و اعتمادی میآمدم که چگونه مظلوموار در پشت رودخانه نیسان شهید شدند. بیاد میآوردم خیانتهای بنی صدر ملعون که باعث شد ما از دقاقله عقب نشینی کنیم و بیائیم سوسنگرد. فکر می کردم که هنوز دقاقله مثل قبل است ولی فرمانده عملیات گفته بود که دقاقله با خاک یکسان شده. بله مزدوران این روستا را که از زیباترین روستاهای جنوب سوسنگرد بود یا بلد وزر زیر و رو کرده بودند. قرار بر این شد که گروه کازرون اولین گروهی باشد که به خاکریز حمله کند، و بعد گروههای عملیاتی دیگر. در محور 3و 4 گروه سپاه و 4 گروه ارتش باید حمله کنند. اولین گروه از کازرون، یک گروه از یزد و 2 گروه هم از ایذه. فرماندهی گروه کازرون به عهده رسول رضوی بود. فرمانده تمام گروههای حمله کننده در محور، سعید درفشان از اهواز یکی از بچه های مسجدجزایری اهواز و معاون فرمانده عملیاتی محور هم من بودم. قرار شد که شب بعد از نماز برویم شناسائی. وعده دادیم که با هم بعد از نماز میآییم. بعد از ترک جلسه آمدیم مقر، با رسول تصمیم گرفتیم که سری به دهلاویه بزنیم و جریان حمله را به بچهها بگوییم تا آمادگی داشته باشند و از اینکه امشب نمیتوانیم در پیش آنها باشیم عذرخواهی کنیم. ساعت تقریباً 5/4 بود آمدیم دهلاویه، تا رسیدیم پای سنگر شده بود 5 بعد از ظهر، داخل سنگر اجتماعی از برادران خداحافظی کردیم و جریان را گفتیم که امشب هم میخواهیم به شناسایی برویم. در سنگر بهمن بود. اکبر دهقان، غلام صفایی، مسعود حسنیاصل (بومی)، عبدالرحمن شکوهی(بومی) و رحمان رضازاده. وقتی که میخواستم با رسول و اکبر میراب برگردیم به سوسنگرد، بهمن آمد کنار سنگرهایی که هر عصر خودم مینشستم و دعای سمات میخواندم نشست. هیچ وقت بهمن موقع بیکاری بیرون از سنگر نبود، همیشه در سنگر دیدهبانی، حتی بعضی اوقات در همان سنگر دیدهبانی میخوابید. به بهمن نگاه کردم اوهم نگاه معصومانهای به من کرد و با تسبیح که در دست داشت دائم ورد میانداخت و زیر لب زمزمه میکرد. رسول رضوی هم دستی به سر و صورت بهمن کشید و او را بوسید، گفت بهمن چرا ناراحتی، بهمن با خندهای گفت، هیچ ناراحت نیستم خیلی هم خوشحالم. ما سه نفر خداحافظی کردیم. آمدیم سوسنگرد، کنار پل پیاده شدیم، رسول تقریباً 20 متر با اکبر میراب همراه هم راه میرفتند بطرف مقر. در مسیر خیابان که میآمدم یک مرتبه صدای آوازهای دشتی بهمن در گوشم نواخته میشد. بدنم به لرزه افتاد. بیخود گریهام گرفت. یک مرتبه دیدم اکبر دهقان با یک آمبولانس که سریع میرفت صدا زد بیایید. خوب متوجه نشدم که چه شده، دلم زیاد گرفته بود رسول میگفت بروم بیمارستان، ولی نرفت. سه نفری با هم آمدیم در مقر، هنوز وسایل را بیرون نیاورده بودیم، اکبر با حالت عصبانی آمد و گفت: داد زدم که بیایید بیمارستان نیامدید! بهمن شهید شد. تا گفت بهمن شهید شد، تمام برنامه های این دو سه روز پیش مثل پرده سینما جلو چشمانم ظاهر میشد بعضی از لحظات باور نمیکردم. آمدیم بیمارستان، رفتیم داخل سردخانه، پارچه ملحفهای که روی برانکارد بود برداشتیم وپیکر تکه تکه شده بهمن را دیدیم. به چشمانش نگاه کردم انگار همان شب که به خواب بود، پیکر بهمن تنها یک سر وصورت سالم داشت. از گردن تا کف پایش بیش از صد تکه شده بود. بوی خوشی از پیکرش به مشام میرسید. فاتحهای خواندم و با برادران برگشتیم به مقر، در بهداری وبهزیستی. شاید برای هیچکدام از شهدای گروه در جبهه به اندازه بهمن گریه نکردم. آری بهمن شهید شد و آواز خوشش تا ابد در صحرای جبهه های نبرد و در خاکریز ساریه و بردشت گلگون دقاقله، در صفر سال 59 و در کوچه های پر پیچ و خم ابوجلال شمالی و در سنگرهای حمر و بردیه و بالاخره بر قتلگاهش، در کنار سنگر که کاخ سبز شد به گوش میرسد. آری بهمن شهید شد وصفت شیر بودن را بر تمامی سنگفرش کوچه وبیابان سوسنگرد و بر صفحهی قلبهای رزمندگان جبهه های جنگ سوسنگرد با خونش حک کرد. بله بهمن شجاعی شهید شد و صداهای رسای اذانش برای همیشه بر فضای دهلاویه به گوش میرسد. اگرچه بهمن شهید شد ولی هنوز آواز دشتی او در بیابانهای کرخه نور – طراح، در گوشها طنینانداز است. اگر چه بهمن شهید شد ولی هنوز نفیر رگبار مسلسلش برای همیشه سینه ظالمین و متجاوزین را سوراخ میکند. آن شب در مقر کسی نبود که چشمانش از فراق بهمن گریان نباشد. تنها ما در شهادت بهمن گریه نمیکردیم، دیگران هم در سوگ او میسوختند چرا که معروفیت بهمن در طول جبهه برای همه مشخص بود. سرها را در آغوش یکدیگر میگذاشتیم وگریههای شادی را سر میدادیم. شاد بودیم از اینکه این چنین شهید شد حتی یک آخ هم نگفت. همدیگر را دلداری میدادیم. قرار شد فردا صبح اکبر دهقان جسد بهمن را به کازرون ببرد. اول به رحمان گفتم قبول نکرد و اکبر به خاطر اینکه همسایه بودند قبول کرد، فردا صبح در اولین فرصت اکبر رفت. جسد بهمن همان شب بردند اهواز، در سردخانه اهواز، قرار بود که اگر بتواند به زودی برای حمله برگردد چون تعداد نیروی ما کم بود. آن شب با اینکه شهادت بهمن پیش آمده بود، ولی من و رسول و اکبر میراب و دیگر برادران مصممتر از همیشه جهت پیکار با مزدوران آماده شده بودیم. در مدت کوتاهی خبر شهادت بهمن در سوسنگرد پیچید. هر کس را که میدیدی میگفت شیر بهمن در دهلاویه از گروه کازرون، شهید! بله بهمن شهید شد. شیر شهید شد. هر کجا میرفتیم ما را در آغوش میگرفتند، تبریک شهادت بهمن را عرضه میداشتند. من با رسول و اکبر میراب بعد از خواندن نماز روانه مقر گردان شهید بهرامی شدیم تا به شناسایی برویم. مسیر راه شناسایی زیاد بود. چون دو بار در قبل که برنامهی حمله بود و بعد به علتهایی عقب افتاد رفته بودیم شناسایی. مقدار زیادی باید از دشت صاف بدون کانال حرکت میکردیم، پاهایم خسته شده بود. بغض گلویم را گرفته بود. نمیتوانستم حرف بزنم. هر طور که بود رفتیم تا مقر گردان، سعید درفشان را دیدم. به سعید خیلی علاقه داشتم. در این مدت جنگ دوستان زیادی از بچههای مسجد جزایری پیدا کرده بودم. یکی هم سعید درفشان بود. هر وقت با هم بودیم مدام از حسین علمالهدی سؤال میکرد. از اصغر گندمکار، از رضا پیرزاده، از محاصره سوسنگرد. بله دوست خوبی بود وقتی او را میدیدیم بیاندازه صورتش را میبوسیدیم. وقتی سعید را دیدم، جریان شهادت بهمن را شنیده بود، از خصوصیات بهمن برایش میگفتم. بعد سعید گفت من چند نفر از بچه های تدارکات را با حسین الوگردی فرستادم جلو، لازم نیست شما بروید. در جریان این حمله با حسین الوگردی آشنا شدم، پاکی و صداقت حسین مرا بی اندازه به خود عاشق کرده بود، هر وقت او را میدیدم چهره خندانش وچهره پرفروغش مرا به یاد دیگر دوستان شهید محاصره سوسنگرد میانداخت. چند بار که او را میدیدم زیاد از شهادت صحبت میکرد. یکبار در مقر گردان تا مدت زیادی با هم درد دل میکردیم، حسین از دوستانش میگفت که همه شهید شده بودند، من هم مثل حسین از بیش از سی نفر از برادران عزیزی میگفتم که در سوسنگرد مظلومانه شهید شده بودند، من به حسین دلداری میدادم و حسین هم به من دلداری میداد. بالاخره وقتی که سعید گفت برادران رفتند جلو لازم نیست شما بروید برگشتیم به مقر، خسته و وامانده در اندیشه اینکه در این حمله چه کسی شهید میشود. چه کسی جای بهمن را برای ما در آینده پر میکند. نشستیم دور هم از برنامه حمله صحبت کردیم. بچهها را تقسیمبندی کردیم. رحمان را که از اول جنگ تا به حال با خودم بود، برای تیربارچی انتخاب کردیم. و بهرام گلستان کمک بود و غلام صفایی. اکبر میراب هم خودش سرپرست گروه یزد بود. کاظم پدیدار هم آرپیجی زن بود، عبدالرحمن شکوهی و مسعود حسنی هر سه کمک بودند. قدرتاله آقا برادی هم آرپیجی زن بود و رحیم باویفر و جاسم طرفی کمک بودند.

 

25/6/60- تقریباً ساعت چهار از خواب بیدار شدم، چند بار صلوات فرستادم، فاتحهای برای بهمن خواندم. آمدم بیرون وضو گرفتم، نماز شب را خواندم، موقع اذان که شد بچه ها را بیدار کردم. نماز صبح خواندند، بعد از اینکه صبحانه مختصری خوردیم با رحمان رضازاده آمدم سپاه. در وسط راه مدام به رحمان میگفتم رحمان تو هم شهید میشوی. میگفت من میدانم که شهید میشوم و اگر من شهید دم تو هم شهید میشوی. چند روز بود که بهمن بیاندازه فریبا ده بود، موی سرش کوتاه کرده بود و ریش گذاشته بود، صحبتهای بیخود نمیکرد، خندهرود بود سیبی که در دستم بود به او تعارف کردم نگرفت با اینکه گاهی تعارف نمیکرد. بعد برگشتیم مقر و تمام مدت راه با رحمان درباره شهید شدن صحبت میکردیم. آن روز بچهها تماماً به دنبال تهیه کردن وسایل رزم بودند. تفنگها را تمیز میکردند، روحیه تمام بچهها بسیار شاد بود. بیشتر اوقات رحمان میگفت دوست دارم اگر شهید شدم جسد نداشته باشم. دلم نمیخواهد مرا روی دست بگذارند. تازه اگر قرار باشد که جسد داشته باشم وصیت میکنم که مرا بالای تپهای بلند خاک کنند تا کسی دنبال تابوتم نیاید. چرا مردم از کار و زندگیشان باز شوند. رحمان خصوصیتهای غریبی داشت در برابر تمام مصیبتها مقاوم بود با اینکه وضعیت خانوادهاش خیلی دردآور بود، ولی دائم در جبهه بود. پدرش مدت زیادی بود که فلج شده بود، خودش میگفت هیچ کاری از دستش ساخته نیست. نزدیکیهای ظهر بود که رسول رفت و برای بهرام تیربار کلاشینکف گرفت. رحمان زیاد خوشحال شد. بعد موقع نماز شد نماز را به جماعت پشت سر کاظم پدیدار خواندیم. با شروع نماز به دلم اثر کرد که کاظم زخمی میشود. از چهرهاش معلوم بود. رسول هم چهرهاش مظلوم جلوه میداد. قدرتاله آقابرادی هم به قیافهاش میآمد که یا شهید میشود یا زخمی، اصغر خودمان از جبهه شحیطیه آمده بود دیدنی، بعد از ظهر جلسه فرماندهی بود، برای گزارش شناسایی رفتیم کمی صحبت شد. بعد برگشتیم به مقر، شام خوردیم، قرار بود که شب ساعت چهار صبح به شناسایی برویم. شب رفتیم در گردان بهرامی خوابیدیم و در نزدیکیهای صبح هنوز هوا تاریک بود با ماشین رفتیم کنار خاکریز بعد از داخل کانال به طرف خاکریز عراقیها حرکت کردیم. در حدود ساعت 5/5 به نقطهای رسیدیم که از لحاظ نظامی به نقطه احمر رسیدیم، اینجا یک خاکریز طبیعی بود مدتی ماندیم تا هوا روشن شد و آفتاب زد. روزها تا ساعت 12 آفتاب به نفع ما بود، و دشمن درست متوجه ما نمیشد. تقریباً 700 متر با دشمن از روبرو فاصله داشتیم. دشت صاف بود و نمیشد که جلوتر برویم، بعد از اینکه آفتاب سطح زمین را پوشانده بود حسین آلوگردی دوربین تلسکوپی را مستقر کرد و چند بار با دوربین دو چشم دیدهبانی کرد، بعد یک به یک نگاه میکردیم، میدان مین روبرو دیده میشد، سنگرهای دیدهبانی مشخص بود و یک تانک هم دیده میشد. بعد از چند دقیقه که تمام بچهها دیدهبانی کردند برگشتیم، مسیر راه را به طور خمیده آمدیم سعی میکردیم هر طور شده دشمن متوجه ما نشود چرا که اگر کانال لو میرفت، حمله عقب میافتاد. بدون پیشآمدی تماماً به سلامت به خاکریز خودمان رسیدیم و از آنجا به گردان شهید بهرامی آمدیم. نزدیکیهای ظهر شده بود. آمدیم به مقر، بچهها همه آماده بودند. نماز خواندند. بعد رفتم گردان بهرامی. با سعید رفتیم به ساختمانی که در نزدیکی روستای چولانه بود، آنجا مقر فرمانده تیپ همدان بود. وارد اتاق شدیم چند نفر افسر و درجهدار نشسته بودند. بعد از لحظهای یک سرگردی که تقریباً قیافهای خشن داشت وارد اتاق شد، صدای سنگینی داشت، بعد از مدت کوتاهی یک سرهنگ وارد اتاق شد، مقداری با هم صحبت کردیم. گروههای ارتش به ما معرفی شدند، سرپرست گروهها تعیین شد و به همدیگر معرفی شدند. چای خوردیم و در همین موقع بود که سرهنگ جمشیدی با احترام خاصی وارد اتاق شد روی یخچال نشست شروع کرد به صحبت کردن، از وضعیت دشمن مقداری صحبت کرد. دستورات لازم را به سرهنگ داد. بعد آنجا را ترک کردیم، رسول آمد به شهر، من و اکبر ماندیم، اکبر نفرات گروه عملیاتی خودش را سر و سامان میداد. من هم تمام بچه ها را جمع کردم. بچههای کازرون هم آمدند نشستند در اتاق. بعد از سپاس بر خداوند شروع کردم برایشان صحبت کردن، از پشتیبانی بیدریغ خداوند و امام زمان با آنها سخن گفتم، از ایمان و اخلاص آنها که باعث شده به جبهه بیایند گفتم، از شهادت و فداکاری شهدای گذشته مقداری گفتم، و برنامه های عملیاتی را برای آنها گوشزد کردم و نقشه هرم ترسیم کردم، یادآوریهای لازم را تکرار کردم بعد هم آمدم سوسنگرد. هوا تاریک شده بود نماز خواندم. مقداری غذا خوردم. برادرم اصغر هنوز در مقر بود، رحمان با علاقه خاصی تیربارش را تمیز میکرد. شب جمعه بود در مسجد دعای کمیل برقرار بود. بعد از اینکه کارها تماماً ردیف شده بود بچه ها همدیگر را بوسیدند و روانه مسجد شدند، دعا در حال تمام شدن بود، داشتند فیلمبرداری میکردند. به بچه ها گفتم که در یک نقطه دور هم باشید، برمیگردم. تا وارد مسجد شدم متوجه شدم یکی از برادران به نام حسنزاده کنار میله در وسط حیاط ایستاده و در کنارش محمود یاسین همان برادر عزیزی که در هویزه با هم آشنا شده بودیم، قرار دارد. یکهای خوردم، بسیار خوشحال شدم. گفتم تو محمود یاسین نیستی گفت بله و با این صحبت همدیگر را در آغوش گرفتیم. چند بار صورتش را بوسیدم، خاطرات هویزه برایم داشت تکرار می شد، محمود زیاد اصرار می کرد که باید مرا با خودت ببری به جبهه، بی اندازه اصرار می کرد. هر چه گفتم نمی توانم ترا ببرم قبول نمی کرد ، بالاخره گفتم به سعید بگو، سعید هم گفت نمیشود، فرمانده عملیات جعفری هم گفت نمیشود بشردوست هم اجازه نداد. بالاخره ناامید شدم ساعت تقریباً 11 شب بود. آمدم تدارکات چند ماشین با راننده آوردم کنار مسجد برای بردن نیروها به گردان . در مسیر راه سرودهایی توسط رزمندگان خوانده می شد. وقتی به مقر گردان رسیدیم بعد از مدت کوتاهی کاتوشا زدند من با فرهاد شیرامی نشسته بودیم، فرهاد زخمی شده بود و حالش خوب نبود. در این برنامه کسی زخمی نشد و این معجزه الهی بود. بلافاصله بعد از خاموش شدن آتش با ماشین حرکت کردیم به طرف خاکریز. گروه به گروه در پشت خاکریز نشستند. سر ساعت 12 اولین گروه که گروه کازرون بود به فرماندهی رسول رضوی حرکت کرد، قبلاً حسین الوگردی و چند نفر که مسئول تخریب بودند رفته بودند جلو تا اگر مین باشد خنثی شود. سعید درفشان خودش همراه اولین گروه رفت. بعد از گروه کازرون یک گروه ارتش جلو رفت و بلافاصله یک در میان گروههای سپاه و ارتش دنبال هم در کانال به راه افتادند . تقریباً همه بچه ها رفتند داخل کانال . یک مرتبه دیدم محمود یاسین با برادر حسن زاده و یک نفر دیگر که دوربین فیلم برداری داشت آمدند و سلام کردند. محمود با خوشحالی میگفت نصراله دیدی آخر همراه فیلمبردار آمدم. چند لحظهای با هم بودیم، قرار بود بعد از اینکه مقدار راهی توسط برادران طی شد گروه تخلیه مجروحین را وارد کانال کنم. گروه تخلیه مجروحین تعدادی از بچه های بسیج اهواز بودند. بعضی از آنها با پیراهن سفید و سرپائی آمده بودند. پس از اینکه چند دقیقهای گذشت با محمود و حسنزاده و فیلمبردار و برادران گروه وارد کانال شدیم، عراقیها ساکت بودند و خمپاره منور کم می انداختند. هوا تقریباً مهتاب بود، در میان راه دو نقطه کمکی انتخاب کرده بودیم، یکی به نام احمر و دیگری به نام بردیه. در اصل احمر نام روستایی تقریباً در سه کیلومتری سوسنگرد است و بردیه هم نام روستایی در 12 کیلومتری سوسنگرد، به خاطر رد گم کردن دشمن این نام را انتخاب کرده بودیم. بعد از طی کانال وارد دشت صاف شدیم، مقداری خمیده آمدیم. دائم با محمود و حسنزاده در مورد حمله صحبت می کردم. در نزدیکی نقطه احمر که از آنجا خاکریز کوتاهی شروع میشد توقف کردیم. ساعت تقریباٌ 5/2 بود این خاکریز معروف به خاکریز طبیعی بود. در آنجا گروه امداد را نگه داشتم و با حسین الوگردی که مسیر را برای پیدا کردن من برگشته بود آمدیم پیش سعید. در نقطه احمر از محمود یاسین و حسن زاده و فیلمبردار خداحافظی کردم. در نقطه احمر گروه تدارکات مانده بودند که قرار بود بعد از شروع حمله مهمات بیاورند، از سرپرست گروه که رحم یا علی مدد نام داشت و با هم آشنا بودیم خداحافظی کردیم. بعد مسیر از احمر تا بردیه را با سعید طی کردیم و در میان راه گروهها را کمکم تا نقطه بردیه هدایت کردیم. در نقطه بردیه که رسیدیم ساعت حدود 4 بامداد بود. عراقیها کمکم متوجه شده بودند که شاید خبری باشد زیاد منور میزدند. و تیربارهایشان مرتب کار می کرد، چند نفر زخمی شدند، بعضی ها هم به شهادت شهادت رسیدند. یکی از برادران ارتشی تیر به چشمش اصابت کرد بی اندازه برایش افسرده شدم. آرزو کردم که تا خرد شدن دشمن کسی شهید یا زخمی نشود. چرا که هنوز آمبولانس یا پزشکیاری همراه ما نبود. بچه های گروه کازرون آرام نشسته بودند، اول رحمان بعد رسول رضوی بعد غلام صفائی، بهرام گلستان، کاظم پدیدار، قدرتاله برادی، شکوهی، مسعود حسنی اصل و رحیم باویفر و عبدالرضا غرابات. هیچ کس صحبت نمیکرد. آتش دشمن بی اندازه زیاد شده بود. صحبتهای آنها به گوش می رسید. فاصله تقریباً کم بود. و ساعت، 5/4 را نشان میداد، قرار بود توپخانه آتش کند بعد ما جلو برویم، کمی صبر کردیم، از آتش توپخانه خبری نشد، سعید دستور پیشروی داد. کمن به رحمان با پرتاب تکهای گل گفتم برو جلو، بلافاصله رحمان بلند شد و حرکت کرد، پشت سرش نفرات گروه جلو رفتند، در جبهه های دیگر عملیات شروع شد. ساعت 5 بامداد بود، با فریاد الله اکبر عملیات شهید محراب شروع شد، دشمن بی اندازه دست و پا می زد، هنوز تعداد زیادی از آنها در خواب بودند، دشمن از روبرو 13 تانک داشت، تیربارهای کالیبر 50 دائماً کار می کرد. دود حاصل از انفجار فضا را پر کرده بود و فریادهای الله اکبر خمینی رهبر در تمام محیط اطراف می پیچید. نفرات یکی بعد از دیگری وارد خاکریز میشدند. رحمان که تیربارچی بود اولین سنگر تیربار را هدف گرفت سنگر عراقیها مثل یک راهرو بود. بیش از 15 نفر در آن بودند و تماماً در حال فرار کشته شدند. صدای پازدار پازدار عراقیها به گوش میرسید. دود و خاک زیاد بود و درست محیط اطراف را نمی دیدم. بچهها را هل میدادم به جلو، رسول را دیدم که داد می زد برو جلو. بروجلو بعد هم گفت رحمان رفت، خوب متوجه این حرف نشدم. صداهای حاکی از انفجار باعث می شد تا خوب صدا را نشنوم، مسعود را دیدم که با عجله به طرفم آمد و گفت نصرالله، رحمان، رحمان شهید شد. نمیدانم چه حالتی به من دست داده بود هرگز احساس ضعف نکردم، مشت محکمی به پشت مسعود زدم و گفتم بروجلو شهید شد، که شهید شد چه اشکال دارد. بعد تیری به سر یکی از عراقیها زدم یک مرتبه از جا پرید به هوا. بعد دستی به سر رحمان کشیدم و بقیه را به جلو هدایت کردم. مسیر حمله ما سمت چپ از خاکریز عراقیها در دقاقله بود. سعید خودش به سمت راست رفت چون نصف نیروها باید در سمت راست عمل می کردند. تمام سنگرها پر بود از عراقی. با فریاد، پازدار، پازدار و امان، امان میگفتند و ما هم در سنگرهایشان بدون وقفه نارنجک میانداختیم، یکی دو بار نارنجکها عمل نکرد ولی این بیچارهها جرئت اینکه نارنجک را بیرون بیندازند، نداشتند. دوباره نارنجک دیگری میانداختیم. نبرد هنوز ادامه داشت بچه ها از کنترل خارج شده بودند. از یکصد نفر نیرو تنها چند نفری را بیشتر نمیدیدم. معلوم نبود کجا رفته بودند. فاصله زیادی را طی کرده و تا خاکریز سوم رفته بودم. یک دوربین پایه دار دیده بانی از داخل سنگر برداشتم. مرتب این فکر به سرم میزد که تا میتوانی خراب کن. ما در این حمله عقبنشینی در پیش داریم. هی میخواستم وسائل را خراب کنم ولی میگفتم اینها دیگر مال خودمان است. در میان راه یک کلاشینکف برداشتم. مسیر را برای رفتن به مگاصیص برگشتم. یک مرتبه یکی از بچه ها گفت: عراقی، عراقی. او اشتباه میکرد یکی از بچه های خودمان بود که رفته بود جلو دیدهبانی میکرد، در میان یک کانال اول من نمیدانستم یک رگبار برایش زدم ولی از جایی که خدا میخواست حتی یک تیر هم به او نخورده بود. میگفت تیرها از زیر بغلم و از کنار گوشم رد میشد. بدنم می لرزید متوجه نبودم قبله کجاست، دو رکعت نماز خواندم، بعد راه را به طرف مگاصیص ادامه دادم. حاشیه خاکریز نگاه میکردم تا جسد رحمان را پیدا کنم و به عقب انتقال دهم. کمی که آمدم یکی داد میزد نصراله نصراله، دیدم محمود یاسین خودش تنهاست خیلی خوشحال شدم. یک تفنگ عراقی هم داشت بعلاوه 4 نارنجک، 2 جیب خشاب کلاشینکف، سرنیزه و قمقمه. در این حمله من با خودم 11 خشاب 30 عددی برده بودم. از اینکه محمود یاسین را دوباره دیده بودم خیلی خوشحال شدم. از جریان حمله برایش تعریف میکردم، گفتم که رحمان شهید شد. او رحمان را از هویزه می شناخت. بعد محمود مرتب می گفت کجا می روی، می گفتم طرف مگا صیص. مرتب میگفت تو بلد هستی با نه، الان خمپاره می زنند، الکی کشته میشویم و از این حرفها، در میان راه دائم توپ و خمپاره می زدند. من اصلاض در این فکر نبودم که شاید ترکش بخورم. چون این را می گفتم که اگر خدا بخواهد ما زخمی شویم یا شهید. اصلاً به دلم نیامده بود که شاید زخمی شوم. مقداری که راه آمدیم از بس گرسنه بودم یک هندوانه برداشتم به دست محمود دادم و با کاردی که همانجا بود هندوانه را شکستم. اول به محمود تعارف کردم محمود گرفت بعد مقداری به بچهها دادم آنوقت بقیه را خودم و محمود خوردیم. تقریباً در حدود پانصد متر با هم راه رفتیم. سئوال کردیم، از راننده یک لورد که مگاصیص در مسیر ما هست گفت بله، بعد راه را ادمه دادیم، تقریباً در حدود 100 متری آمدیم که محمود از من حدود 10 متر فاصله گرفت. یک مرتبه یک آمبولانس و یک تویوتا پشت سر هم از وسط ما رد شدند. عراقیها یک گلوله تانک شلیک کردند که به ماشین بزنند. نفری که پشت تویوتا بود ترکش خورد و دود و خاک زیادی بلند شد. یکی از برادران مسجد سلیمان با من بود، بعد از اینکه دود و خاک تمام شد گفت یک شهید یک شهید، یادم از محمود آمد . با صدای بلندی داد زدم یا....سین یا سین ولی صدائی نشنیدم، دیدم اسلحهاش افتاده روی زمین، نگاه کردم تفنگ خودش بود. کمی این طرف و آن طرف رفتم دیدم پیکر محمودی بی سر روی زمین افتاده و خون دارد از گردنش بیرون میآید. نمی دانم چه حالی به من دست داد، نمیتوانستم گریه کنم مثل این بود که باورم نمیشد کمی اطراف را نگاه کردم سر محمود را دیدم که صورت نداشت، بعد سر را بلند کردم روی یک گونی گذاشتم، و مغزهای سرش و تکههای گوشتها همه را جمع کردم. بعد وسائل داخل جیب بلوزش را بیرون آوردم. یک شیشه عطر بود و کلید و کمی پول و چند نامه. آن وقت دکمه پیراهنش را باز کردم و سینهاش را چند بار بوسیدم. بوی خوش عطر تمام بدنش را گرفته بود. آن وقت پیکرش را بغل کردم آوردم این طرف خاکریز، و گذاشتم روی برانکارد، سرش را هم در کنارش گذاشتم و منتظر شدم که کسی بیاید و او را به سوسنگرد انتقال دهد. ساعت تقریباً 12 بود یکی از دوستانم به نام داوود حیدریان که اهل تهران بود آمد و بعد از اینکه از جسد محمود عکس گرفت او را با آمبولانس به سوسنگرد آورد. بعد از او مقداری راه آمدم نمیدانم کجا ماندم و سنگر گرفتم شاید در همان نزدیکی‌ها بود که حمله کرده بودیم. آثار شکست برایم مشخص می‌شد. تعدادی از تانکها را زدند. ارتش عقب‌نشینی کرد. بچه‌های سپاه هم دستور دارند بیایند عقب و تا ساعت 5 بعد از ظهر ما را عقب آوردند. دیگر متوجه جسد رحمان نبودم، یادم رفته بود آمدم سوسنگرد. بهرام گلستان مریض بود. رسول زخمی شده بود، کاظم پدیدار زخمی شده بود، جاسم طرفی و رحیم باوی‌فر و آقا برادی تماماً زخمی بودند، گروه از هم پاشیده بود. غلام هم سردرد زیادی داشت. فقط من و اکبر سالم بودیم، اکبر و غلام رفتند بیمارستان، از جسد رحمان خبری نبود. فردا می‌خواستیم برویم که دیگر منطقه دست عراقی‌ها بود و نشد. بالاخره رحمان شهید شد و جسدش هم پیدا نشد. او به آرزویش رسید. همچنین یاسین، بهترین دوستم در این عملیات شهید شد. خوشحالم که اگر جسد رحمان پیدا نشد ولی ماندم و جسد یاسین را به عقب انتقال دادم.

 

29/11/60 (پنجشنبه-سوسنگرد، مقر نانوایی)- ساعت 5/8 . قرار بود که امروز به بستان برویم. با ماشین تویوتا به رانندگی اکبر با برادر دل‌پسندابراهیم پورحاجی، محمد جلیل‌پور و برادر احمد کفاش به طرف بستان حرکت کردیم. در ابتدای پل سوبله چند عکس گرفتیم، بعد از راه حور‌العظیم به طرف تنگ چذابه رفتیم و تقریباً تا نزدیکی چذابه رفتیم ولی به خاطر شدت آتش برگشتیم، آمدیم بستان و دیداری با دوستان جدید داشتیم. بعد از اینکه یکی از برادران چند عکس گرفت و پس از چند لحظهای به طرف الله اکبر رفتیم تا تعدادی گلوله خمپاره 80 که از عراقیها مانده بود بیاوریم. در مسیر راه تانکها را میدیدیم که با چه وضعی در این حمله (طریق القدس) باقی مانده بود. هنوز جسد مزدوران در داخل تانکها مانده بود و بوی نامطبوع آن فضا را پر کرده بود. آری برادرم چه شد آن همه سر و صداها، چه شد آن قدرت طاغوتی صدام. کجا رفتند متجاوزین به دین و آیین اسلامی ما و چه خوش گفت امام که آن چنان سیلی به صدام خواهیم زد که از جا بلند نشود. آری هنوز تانکها حتی از جا هم کنده نشده بودند، هنوز صدامیان در سنگرها خواب بودند و هنوز نالههای دربهدریشان در صحراها به گوش میرسید باشد تا نشانگر قدرت الله و حاکمیت او بر زمین باشد. به هر حال خمپارهها را جمع کردیم و یک تیربار کالیبر 50 که روی نفربر خودمان بود و زده شده بود باز کردیم و به سوسنگرد برگشتیم، آنچه در این دشت و دمنها بیشتر از هر چیز ما را متوجه میساخت قدرت الله در بازوی توانای رزمندگان اسلام بود. چگونه دشمن متجاوز دهها کیلومتر فرار کرده و نابود شدند.

 

29/11/60 ساعت 5/5 غروب پنجشنبه. در اتاق نشسته بودم، دو نفر که ظاهراً قیافههایشان برایم غریبه بود ولی کازرونی بودند داخل اتاق شدند، سلام و احوالپرسی گرمی با عبدالله ظریفکار کردند با اکبر دهقان هم همینطور، بعد من هم بلند شدم و دستبوس زدیم. بعد از اینکه نشستند یکی از آنها که چهرهاش کمی آشنا بود گفت: ایمانی کجاست؟ یکی از بچه ها گفت که روبرویت نشسته، بعد دوباره با هم سلام کردیم و ... . خوب از کجا میآیی؟ از بستان، تو کی هستی؟ قاسم برین. تو؟ داودی، بعد که سر صحبت باز شد از دست فرمانده گردانی که در آن بودند اظهار ناراحتی میکردند. وضع به قول خودشان خیلی در هم شده بود و داشت به جای باریک کشیده میشد. آمده بودند پیش ما کسب تکلیف کنند، به خاطر بوق و کرنای ما الکی اسم بیقابلمان بالا رفته بود. بعد از اینکه مقداری نصیحت کردیم، تو باید چه باشی، چرا کردی، به خاطر چه از این حرفها، بالاخره قرار شد برویم بستان، با چند نفر دیگر رفتیم بستان. بعد از اینکه در اتاق گروه کازرون کمی ماندیم و صحبت کوتاهی هم برای بچه ها کردیم آمدیم پیش برادر موسی سرپرست گردان، بعد از کمی بحثهای ضد و نقیض که بین دو طرف رد و بدل شده بود با اصرار فراوان آنها را با هم آشتی دادیم و با خواندن دعای وحدت و روبوسی جلسه را ترک کردیم. در برگشتن کمی به خود فرو رفتم. دلم گرفته شده بود. به خاطر اینکه آنچه نصیحت کردم در خودم نبود. گریهام گرفت و از خدا طلب عفو کردم، شدت گریهام یکی از برادران را هم به گریه انداخت و بالاخره طوری شد که ماشین را نگه داشتیم و بعد از اینکه گریه تمام شد آن وقت به راه ادامه دادیم و به سوسنگرد آمدیم و دعای کمیل برقرار کردیم.

 

30/11/1360 جمعه ساعت 8 صبح- با اکبر دهقان و سیدمحمدتقی دیده ور رفتیم به خط. ابتدا سری به آنجا که دیدهور شهید شده بود زدیم، برادرش مقداری از گِل آنجا را برداشت و بعد رفتیم دقاقله.

 

دقاقله روستایی است که در نزدیکی رودخانه نیسان بنا شده و مزدوران عراقی آن را با خاک یکسان کردند و بعد از آنکه قریب یکسال در دست آنها بود توسط رزمندگان اسلام در حمله طریق القدس آزاد شد و جایی بود که برادران حسن اعتمادی و کاظم داودی و قاسم پرآور آنجا شهید شدند بعد بر اثر عقبنشینی که در پی شکست هویزه بود مجبور شدیم از آنجا عقبنشینی کنیم. به هر حال مقداری مهمات آنجا دیده بودیم و رفتیم که جمع کنیم. بین راه جسد مزدوران را میدیدیم که بر روی خاک افتاده بود و حاکی از بیچارگی آنها بود. چند بار میخواستم یکی از آنها را خاک کنم ولی نه میل داشتم و نه فرصت مناسب. بعد از جمعآوری مهمات برگشتیم و بعد از ظهر با برادران سری به جبهه های اللهاکبر زدیم و سپس به بستان رفتیم. بعد از چند دقیقهای که با برادران صحبت کردیم، برگشتیم سوسنگرد در این سفر برادر رحمان یزدانی و کَل عبدی همراه ما بودند.

 

1/12/1360 «شنبه» ساعت 5 بامداد تنگه چذابهاز صداهایی انفجار توپها وحشتزده از خواب بیدار شدم نگاهی به ساعت کردم حدود ساعت 5 صبح بود. از اینکه برای نماز شب بیدار نشده بودم، ناراحت شدم. از زیر پتو بیرون آمدم و به دیوار تکیه زدم چند بار صلوات فرستادم. ناراحتیام بیش از حد بود، بخاطر اینکه میدانستم که امروز صبح در تنگه چذابه حمله است ولی امکان رفتن برایم فراهم نبود. در شب هوا بیاندازه تاریک جلوه میداد و من هم که چشم سالمی نداشتم که بروم. در ضمن کسی هم نبود که همراه من بیاید به همین خاطر مجبور شدیم بمانیم تا فردا صبح برویم اهواز دنبال برادر آهنگری که اگر بشود سری او را به کازرون بیاوریم. به هر حال از جا بلند شدیم، وضو گرفتیم و با برادر کَل عبدی رفتیم مسجد بعد از نماز یک نفر پشت تریبون رفت و گفت لحظهای تحمل کنید تا دربارهی وضع خانوادگی صدام سخن بگویم. از شدت ناراحتی نتوانستم تحمل نشستن در مسجد کنم آمدم به مقر، صبحانه خوردیم و رحمان یزدانی با کَل عبدی با مینیبوس سپاه عازم کازرون شدند، بعد از بدرقه آمدم داخل اتاق بیاندازه دلم گرفته بود زیاد هم خوابم میآمد. نشستم خاطره بنویسم خوابم برد و در خواب دیدم که شهید شدهام. باز از جا پریدم و آمدم بیرون با نگاه حسرتآمیز ماشینهای مهمات را تا محو شدن از چشمهایم تا سر پل بدرقه میکردم. بعد صورتم را شستم، در همین حال دو نفر از دوستان خیلی نزدیکم که اهل تهران بودند صدایم کردند. ما هم خوشحال آمدیم داخل اتاق و صورت را خشک کردیم تا بوسهها دلچسب شود. خوب داود جان خیلی خوش آمدی، علی جان تو هم همینطور، بعد آمدیم داخل اتاق و بعد از صرف میوه آن دو رفتند هنرستان، ما هم بلند شدیم برای اهواز. از راه حمیدیه بطرف اهواز رفتیم تا بلکه دو نفر از دوستان تهرانی که در انتظامات بودند، ببینیم. متأسفانه نبودند و ما هم مستقیماً آمدیم اهواز. شور و بلوای زایدالوصفی در میان مردم بود همه کنار خیابانها ایستاده بودند. ماشینها با چراغ روشن حرکت میکردند خوشحال و شادان. بعضی از خیابانها فقط مخصوص آمبولانس و ماشینهای جبهه بود. ما هم که یک تویوتا داشتیم، شیشه ماشین را پایین کشیدیم و با ابراز احساسات و دست تکان دادن به مردم فهماندم که بله علاوه بر اینکه ما رزمنده هستیم تازه از جبهه هم آمدهایم. افراد شهربانی و ژاندارمری و راهنمایی خیلی ما را احترام میکردند. مستقیماً از شهر رفتیم روابط عمومی دنبال برادر آهنگری. میدانستم که این برادرمان کوپنی هست و مفت گیر نمیآید ولی از آنجا که خدا میخواست زود پیدا شد و بعد از احوالپرسی قول دو ماه دیگر داد. واقعاً کوپنی شده بود. بعد از خداحافظی آمدیم پایگاه رجائی که غلام صفایی و داداش بزرگش را ببینم، نبودند رفتیم پایگاه مبارزان آنجا بودند. بعد از نماز ظهر که به جماعت خواندیم رفتیم در آسایشگاه. موقع آمدن با غلام و علیرضا صفایی و رحیم اسماعیلی و حسن سلمانی به مخابرات رفتیم و بعد از تلفن به کبابی سر زدیم، چون اکبر دهقان گفت من امروز باید کباب بخورم و اگر برایم نگرفتی و شهید شدم به دلم میماند. جایت سبز خوردیم و روانه سوسنگرد شدیم. ساعت 20/5 دقیقه رسیدیم سوسنگرد بلافاصله آمدیم بستان. قصد داشتم قاسمی را پیدا کنم تا از وضع حمله باخبر شوم، چون اخبار را از کسی قبول نمیکردم. آمدیم بستان، علی پیروزی و عبداله را دیدم، پس از روبوسی با هم رفتیم سراغ قاسمی. در نزدیک مقر رودخانه برایم نقشه کشید، از وضع موجود صحبت کرد و قرار شد که فردا با هم به سعیدیه برویم برای شناسایی. پس از چندی صحبت در موارد دیگر، آمدیم سوسنگرد قرار شد که شب دعای توسل بخوانیم. بعد از انجام نماز نشستم برای پرویز میرزایی نامه بنویسم تا رحیم به اهواز ببرد. دو نفر آمدند، گفتند: برادر سیاسی ایدئولوژی تیپ زنجان کجاست؟ آدرس طوری بود که بلد نمیکردند. هوا هم زیاد بارانی و تاریک بود با ماشین آنها را رساندم. وقتی آمدم بچه ها خواب بودند. ما هم رفتیم حمام، با برادران غلام و علیرضا صفایی، دیده ور، رحیم اسماعیلی و احمد کفاش. بعد از حمام در میان راه احمد داخل جوی آب کثیف افتاد، چون هوا تاریک بود. الان هم در اتاق نشسته ام و دارم بر آیندهای فکر میکنم که بر بستان زندگیم خزان روی میآورد یا بهار.

 

5/12/60- با حسن کریمزاده و عباس دنیادیده از تهران و اکبر دهقان رفتیم به بستان، در موضع توپخانه پیش سرهنگ قاسمی یک پمپ و مقداری میوه هم بردیم. در اتاقی که در روستای رمیم بود، نشستیم. آنجا مقر فرماندهی بود. فضای روستا پوشیده از درختان خرما بود و خیلی هم باصفا. مدتی نشستیم، جلسه مشترک سیاسی ایدئولوژی گردان با ارشد سربازان بود. بعد از اتمام جلسه دعای فرج امام زمان(عج) خواندیم، آنها رفتند و ما شام را با سرهنگ قاسمی، سرگرد خزائمی و یک سرگرد دیگر خوردیم و از وسائل جنگی صحبتهایی شد. نامه از ستاد تیپ برای سرهنگ آمد. وضعیت دشمن را قید کرده بود. وجود سه تیپ در تنگه چذابه، یک لشکر در جنوب نیسان، 1200 خودرو، تانک و نفربر و حدود 2000 خودرو چرخدار، در سرتاسر منطقه. احتمال حمله عراق به تنگ بعید نیست. بعد شام خوردیم و برگشتیم بستان.

 

6/12/60 - قرار بود که به تنگ چذابه بروم ولیکن جهت ساختن پل با اکبر دهقان رفتم بستان پیش سرگرد خزائمی تا برنامه انتقال صفحه های آهن به سوسنگرد که جهت پل پیدا کرده بودیم بدهد. در مقر گردان نشستیم بعد از صرف چای خزائمی آمد و با هم و چند سرباز گلهای روی صفحهی آهنی را عقب زدیم. عکس گرفتیم و بعد برگشتیم. شب به بستان رفتیم برای دعای کمیل، آهنگران آمده بود.

 

7/12/60 - نزدیکی های ساعت 9 رفتیم اهواز، اسماعیل ابراهیم زاده شهید شده بود با دو نفر از برادران که از تنگه چذابه آمده بودند رفتیم به بیمارستان جندی شاپور. بعد هم بچه های نانوایی را بردیم نماز جمعه و کارها را که انجام دادیم آمدیم نماز جمعه. نماز در حال تمام شدن بود. یکی از دوستان قدیمی که نزدیک یکسال بود او را ندیده بودم، پیدا کردم عکس گرفتیم. و رفتیم مسجد جزایری آدرس منزل یاسین بگیریم. بعد هم رفتیم هشت آباد و بعد برگشتیم سوسنگرد.

شهید عبدالرحمن رضازاده

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
بسم رب الشهدا

برای معرفی شهدا

و زنده نگهداشتن یاد شهدا

و ادامه راه آنان

« شهید بلاگ »

یاد شهدا را فراموش نکنیم تا راه شهدا را گم نکنیم.
پیوندها
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan