- شنبه ۲۲ مهر ۰۲
- ۱۷:۴۷
شهید سید شکرالله میرنظامی
نام پدر: سید نعمت اله
تاریخ تولد: اول دی ماه سال 1341
محل تولد: روستای امامزاده قاسم از توابع شهرستان ازنا
تاریخ شهادت: 15 بهمن سال 1365
محل شهادت: منطقه عملیاتی شلمچه
عملیات: کربلای 5
شهدا را فراموش نکنیم
شهید سید شکرالله میرنظامی
نام پدر: سید نعمت اله
تاریخ تولد: اول دی ماه سال 1341
محل تولد: روستای امامزاده قاسم از توابع شهرستان ازنا
تاریخ شهادت: 15 بهمن سال 1365
محل شهادت: منطقه عملیاتی شلمچه
عملیات: کربلای 5
خاطره استاد حسن رحیم پور ازغدی از برادر شهیدش و شهید حمید حکمت پور
دانشجوی شهید اسماعیل هادیان
نام پدر: ابراهیم
محل تولد:کوهدشت
تاریخ تولد: 1345
محل تحصیل : استان اصفهان
تحصیلات: دانشجوی پزشکی
مسئولیت: دیده بان
نام عملیات: کربلای 10
محل شهادت: غرب
تاریخ شهادت: 1366/11/26
زندگی نامه: شهید درعیدقربان سال1345 آن گاه که حجاج بیت الله الحرام لباس احرام پوشیده وبه سوی رب الکعبه می شتابند وقربانیان رابه قربانگاه آورده بودند پای درعرصه،وجودنهاد. به تناسب آن عید سعید پدرش او را اسماعیل ذبیح الله نام نهاد شاید پیروی باشد برای ابراهیم خلیل الله.
نوید شاهد: یک روز که صبحانه را آماده کرده بودیم قدری منتظر ماندیم، ولی احمد نیامد. برای صرف صبحانه سراغ او رفتم. دیدم روی تخته سنگی نشسته گفتم: احمد صبحانه آماده است، بیا برویم صبحانه بخوریم. گفت: احمدی بیا بنشین. در کنار او نشستم. به سیمای او نگاه کردم. دیدم انگار در دنیایی دیگر به سر می برد. پرسیدم: مگر از کسی ناراحتی؟ چرا از برادران کناره گیری می کنی؟ گفت: امشب سفری در پیش دارم و به این گردان می اندیشم. به راستی چرا ناراحت نباشم؟ گردانی تازه تاسیس و بدون امکانات است و من هم امشب می خواهم بروم. بعد گفت ناراحتی من به خاطر خودم نیست، به خاطر این گردان است. پرسیدم: مگر ماموریتی در پیش داری؟ یا به مرخصی می خواهی بروی؟ گفت: آری به یک مرخصی دائمی. امشب از شناسایی بر نمی گردم. چون دیشب همه چیز را در عالم خواب دیدم.
او در آن روز با تمام برادران گروهان تحت فرماندهی خود با حالتی که متوجه نشوند، خداحافظی کرد. غروب آن روز حرکت کردیم، به منطقه عملیاتی رسیدیم. ماموریت به نحو احسن انجام شد. احمد در بازگشت لحظه شماری می کرد. چندبار به او گفتم: نمی دانم چرا امشب مثل شب های گذشته سرحال نیستی. گفت: نیم ساعت بیشتر به شهادتم نمانده. گفتم: شوخی نکن. در این حالت بودیم که خودمان را در پشت یک سنگر کمین دشمن دیدیم. برخورد ما با سه تن از مزدوران عراقی که در کمین گاه بودند، غیر منتظره نبود. از کمین دشمن هم گذشتیم. به ستون یک در حال بازگشت بودیم. مقداری از راه راست پیمودیم. ناگهان دیدم احمد به آسمان نگاه می کند و دقیقه شماری می کند. سبب را پرسیدم. باز به آسمان نگاه کرد ستاره ای را به من نشان داد و گفت: این ستاره را می بینی؟ گفتم: بله . گفت: این ستاره من است و تا لحظاتی دیگر از دیده ها محو می شود. هنوز چند قدمی به جلو نرفته بودیم که صدای انفجار مین با صدای ناله برادرانی که در جلوی ما در حرکت بودند، ادغام شد. احمد چند قدم جلوتر از من در حرکت بود. خود را در بالین او رساندم. دیدم روی زانو نشسته و صلوات می فرستد. گفتم: احمد موقع صلوات نیست دو تن از برادران ما شهید شدهاند، چون کمین دشمن نزدیک است و تا عراقی ها متوجه نشده اند بلند شو تا اجساد را از منطقه دور کنیم. نگاهی جانسوز به من کرد و گفت: نگاه کن ببین ستاره ای که به تو نشان دادم محو نشده؟ با عجله به آسمان نگاه کردم تا شاید ستاره را ببینم، اما ستاره را ندیدم. از درخشش افتاده بود. خواستم به احمد بگویم بلند شو. دیدم گفت: سلام مرا به امام عزیز و خانواده ام و دیگر برادران حزب اللهی برسان. من هم سلام تو را به امام زمان(عج) و سالار شهیدان حسین بن علی علیه السلام می رسانم. بار دیگر با عجله به سوی آسمان نگاه کردم. آن ستاره را ندیدم. تا سریع سرم را به سوی احمد برگرداندم، دیدم به شهادت رسیده است.
منبع: کتاب لحظه های آسمانی/ دفتر سوم/ کرامات شهدا/ رویای صادقانه شهدا/ غلامعلی رجایی/ ناشر: نشر شاهد
منبع: نوید شاهد
شهید میرزاعلی دریکوند اول فروردین ۱۳۴۴، در روستای رازان از توابع شهرستان خرم آباد به دنیا آمد. پدرش حسین و مادرش نصرت نام داشت. تا دوم متوسطه درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. چهارم دی ۱۳۶۵، با سمت فرمانده گردان در شلمچه به شهادت رسید. پیکرش مدتی در منطقه بر جا ماند و سوم تیر ۱۳۷۴، پس از تفحص در روستای دارایی تابعه شهرستان زادگاهش به خاک سپرده شد.
خاطره جالبی از این شهید گرانقدر
برش اول:
ارادت حسن به امام رضا (ع) دائمی بود. از نُه ساختمان سوری ها، یکی دست داعش افتاده بود و فرمانده سوری ها می خواست عقب نشینی کند. نگذاشتم. گفتیم: صبر کن ما پسش می گیریم. از ۲۰ نفر نیروهای پشتیبان تک تیر اندازان، نیروی داوطلب خواستیم. فقط شش نفر آمدند. با من و حسن شدیم هشت نفر. رفتیم طرف ساختمان.
مکث کردم. گفتم: حسن هشت نفریم ها! گفت: پس اسم عملیات امام رضا (ع) است. با نوای یا علی بن موسی الرضا (ع) وارد ساختمان شدیم.
تکفیری ها می پرسیدند: من انتم؟ حسن با دو نارنجک رفت طرفشان و فریاد زد: نحن شیعة علی بن ابی طالب(ع)، نحن ابناء فاطمة الزهرا(س)، نحن ابناء الحسین (ع). با انفجار نارنجک ها و تبادل آتش حسن پرواز کرد.
هشت نفری با رمز ذکر امام رضا (ع) وارد معرکه شدیم. حسن شهید شد و من با هشت ترکش برگشتم عقب.
برش دوم:
بعد از شهادت حسن، یکی از اقوام خوابش را دیده بود. گفته بود: حسن! تو که مثل ما بودی، چه شد که شهید شدی؟
گفته بود: به خاطر این که شب های جمعه زیارت حرم امام رضا (ع) رفتنم قطع نشد.
راست می گفت: چهار سال برنامه ثابتش این بود. شب جمعه می رفت هیئت علمدار، بعد از آن تا صبح زیارت امام رضا (ع) بود و دم صبح کله پاچه می خورد و می آمد خانه.
شهید «حسن عشوری» نخستین شهید از وزارت اطلاعات است که بعد از انجام ۱۲۰ عملیات موفق در مبارزه با گروهک های تکفیری و تروریستی که خرداد ماه در منطقه چابهار به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
یادشهید عزیزواکبر همیشه ماندگارست ، روحش شاد. این وصیت نامه ...