یاد شهیدان 🌹

شهدا را فراموش نکنیم

خاطراتی از شهادت شیر بهمن !

  • ۰۳:۲۱

شهید بهمن شجاعی -کازرون

دستنوشته شهید نصر الله ایمانی از شهادت شیر بهمن

این داستان حقیقی است تلخ و ناگوار از چگونگی شهادت دو مبارز راستین جبهه های جنگ دهلاویه از گروه ابوالفضل (شهید دیده ور) داستانی از آواز سوزناک غم و شفق سپیدی که بخون نشست داستانی از غروبی خونین سنگری خونین ، پیکری خونین و بالاخره داستانی از چگونگی شهادت بهمن شجاعی معروف به بهمن شیر در خاکریز دهلاویه و عملیات ایذائی شهید محراب که در آن رحمن رضازاده ، قهرمان جنگهای از هویزه تا حمله مذکور شهید می شود . ابتدا از بهمن می گویم :

شهید شیربهمن -کازرون ۲

شهید بهمن شجاعی فرزند محمد شجاعی، جوانی بود که در سال ۱۳۳۷ در کوره خانه های جنوب شهر کازرون در خانواده ای فقیر بدنیا آمد . وی اولین فرزند خانواده اش بود . در دامان پدر و مادر بزرگ شد پدرش کشاورزی ساده بود که روزگار را در صحراها گذرانده بود . از همان کودکی به شغل پدرش آشنا شد . بهمن بی اندازه به صحرا دل بسته بود ، روز و شب بدنبال پدر در مزرعه کار میکرد بعد از اینکه به حد تکلیف رسید بی اندازه به اصول و احکام اسلام پایبند بود . دائم حساب دارائی اش را می کرد و بی امان خمس و دیگر وجوهات واجبه را می پرداخت. در سالهای رژیم شاه با نماینده فعلی امام در کازرون تماس گرفت و بعد از پرداخت وجوهات تقاضای رساله امام می کند که بعد از چندی رساله را با آرم دیگری برایش می فرستند . در لحظات شروع انقلاب مبارزه را هرچه بیشتر ادامه داد . با تشکیل بسیج مستضعفین در آن شرکت کرد . و شبها در بسیج نگهبانی می داد و روزها هم در صحرا کار می کرد، کمتر به شهر می آمد، هرگز احساس خستگی نمی کرد.

با شروع جنگ تحمیلی عراق بلافاصله به جبهه نبرد اعزام شد و بعد از مدتی به سوسنگرد . در تمامی عملیاتی که در سوسنگرد انجام شد شرکت مستقیم داشت. از ابتدا تیربارچی بود در عملیات المهدی در غرب سوسنگرد به فرماندهی شهید دیده ور و بعد در عملیات ۶۰/۲/۳۱ عملیات علی بن ابیطالب که در آن غرب سوسنگرد آزاد شد . در هر سه عملیات تیربارچی بود. در عملیات آزادی بردیه و احمر و دهلاویه تماما تیربارچی بود. حمل تیربار برایش چنان عادی شده بود که کوچکترین ضعف هم بخود راه نمی داد . در عملیات شهید چمران ( کرخه نور) آرپی جی زن بود . بهمن خصوصیات مبارزان صدر اسلام را دارا بود . از کمی سپاه اسلام واهمه ای نداشت . از کمبود سلاح هرگز به خود ترسی راه نمی داد . دریای خروشان ایمانش کرانه ای نداشت و امواج سهمگین اندیشه خدائیش هرگز به ساحل غم برخورد نمی کرد. از بیکاری رنج می برد، از اینکه سواد نداشت از درون می سوخت صدای رسایش همیشه خوش آواز بود . دائم سرودهای غم انگیز می خواند، بیشتر دعاها را از حفظ داشت ، با اینکه هرگز مدرسه نرفته بود اوقات بیکاری را به ذکر خدا میگذراند. بیشتر شبها تا صبح نگهبانی میداد و دلیری و بی باکیش همه را متوجه میکرد و براساس همین به او لقب شیر داده بودند .

وقتی می خواست بخوابد، درست روی لبه خاکریز می خوابید. توکل بر خدا را از همه چیز افزون می داشت، حتی یک شب بر بالای خاکریز جای همیشگی اش نخوابید و همان شب یک خمپاره ۸۰ درست سر جایش خورد . بعد از فتح مالکیه زخمی شد و ۱۹ترکش در بدنش فرو رفت. بی اندازه از شوخی های بی خود رنج میبرد و دائم گوشزد میکرد برادر هرگز غیبت نکن. در هر غروب با آواز دلکش اذان می گفت. تمامی این مدت که در جبهه بود هرگز نماز شبش ترک نمی شد. یک بار فراموش کردم او را بیدار کنم بعد که بیدار شد زیاد ناراحت شد، می گفت امیدوارم خدا مرا ببخشد. برای ما بلالی بود که با اذانش همه از خواب بیدار میشدند در هنگامه نبرد ، ظاهری خشن داشت ولی قلبی مملو از لطف و محبت.

و اما بعد گروه ابوالفضل (شهید دیده ور) که تعداد معدود و انگشت شمار و تمامی از اوائل جنگ سوسنگرد باقی مانده بودند در خاکریز دهلاویه در کمترین فاصله با مزدوران ، سنگر داشتند. همیشه بزرگترین سنگر موجود در خاکریز از بچه های کازرون بود چرا که همانطور که گفتم قهرمانانی چون بهمن شجاعی و رحمان رضازاده و رسول رضوی و اکبر دهقان و غلام صفائی و اکبر میراب و عبدالرحمن شکوهی، جاسم طرفی که از بچه های بومی سوسنگرد بودند و همتی معروف به دائی، منوچهر قنادزاده از بروجرد و قدرت اله آقای برادی از تهران.

تاریخ سه شنبه ۲۳/۶/۱۳۶۰- خورشید طلوع کرده بود. اوضاع شهر اندکی دگرگونه جلوه میداد. انگار خبری در پیش است هوا به شدت گرم بود. رفت و آمدها در اطراف سپاه پاسداران اوج دیگری گرفته بود. در اطراف مسجد و گردان علم الهدی صداهای زیادی بود. ایاب و ذهاب فرماندهان زیاد صورت می گرفت. با چند نفر از دوستان روانه دهلاویه شدم. هوا شرجی بود و گرمی هوا بی اندازه مرا رنج می داد. عرق از سر و رویم می ریخت. وقتی به دهلاویه رسیدیم دیدم بهمن در سنگر است سلام کردم. خسته نباشی. دو سه روز بود نیامده بود به شهر، کمی دلم سوخت گفتم بهمن بیا برو استراحت کن، گفت، در شهر کاری ندارم، میمانم همین جا. اخلاق بهمن به کلی عوض شده بود با لحن ملایمی صحبت می کرد. در جمع که نشسته بودیم، حرفی نمی زد. علی خسروانی با ماشین یخی آمد با مجید محمدلو همراه بودند. بعد از سلام و احوالپرسی مقداری یخ گرفتیم گذاشتم داخل صندوق. بهمن در سنگر دیده بانی ایستاده بود. قیافه اش مظلوم جلوه می داد. به دلم اثر کرده که بهمن همین روزها شهید می شود، سعی می کردم در این چند روز از من ناراحت نشود چرا که قبلاً زیاد از من دلخور شده بود. نزدیکی های ظهر بود، ماشین غذا جلو سنگر ترمز کرد. حسین بود (حسین کاظمپور) از بچه های بومی، هر وقت می آید می گفت شیر، شیر بهمن بیا ناهار بگیر و بلافاصله بهمن می رفت و ناهار می گرفت. یادم نیست آن روز بهمن رفت یا نه .

بعد از اینکه ناهار گرفتیم بهمن اذان گفت صدای اذان بهمن تا اندازه ای با روزهای قبل فرق میکرد. سوز و گدازش بیشتر شده بود، وضو گرفتیم. من بودم با اکبر دهقان و رحمان رضازاده و اکبر میراب و قدرت اله آقای برادی و رسول رضوی و غلام صفائی و عبدالرحمن شکوهی. برای اینکه یک نفر جلو برود به هم تعارف کردیم. فوراً دیدم که بهمن رفت و جلو ایستاد. مو به بدنم سیخ شد، در تعجب شدم، چطور شد بهمن هیچ وقت تا به حال نرفته بود جلو ولی امروز ظهر رفت. اقامه اذان گفت و نماز را شروع کرد. نماز را با لحنی موزون و سوزناک خواند. گریه ام گرفت در سجده آخر سوره اِنّا اَنزَلنا خواند. دیگر به طور قطع برایم ثابت شد که بهمن تا ۲۴ ساعت دیگر بیشتر مهمان ما نیست.

بعد از نماز به طور همیشگی چند مسئله از رساله امام برای برادران خواندم. بعد ناهار را خوردیم. بعضی از برادران خوابیدند. بهمن هم خوابید من برای مدتی بیدار ماندم. نزدیکی های عصر بود بچه ها را بیدار کردم. ماشین غذا آمد شام داد. شام نان و انگور و سبزی و پنیر بود. بهمن باز اذان گفت این بار رسول رضوی امام جماعت شد. بعد از اینکه نماز خواندیم رسول پست های نگهبانی را تعیین کرد من گفتم رسول، امشب من و رحمان رضازاده با هم بنویس بعد رسول یک مرتبه با ناراحتی گفت تو برای نفست کار میکنی منهم به واسطه این حرف ناراحت شدم. بعد سخن به درازا کشید و هر لحظه درگیری لفظی بیشتر شدت می گرفت. به رسول گفتم اینکه میگویم با رحمان، بواسطه اینکه از خودم زرنگتر است و دوست دارم با رحمان باشم تا خوابش نبرد. بالاخره با رحمان آمدیم در سنگر دیده بانی. شام هم در سنگر با هم خوردیم وقتی که با رسول درگیری لفظی داشتیم بهمن آمد و صورتم را بوسید و گفت اشکالی ندارد احترام همدیگر را رعایت کنید.

بعد از مدتی بچه ها همه خوابیدند من و رحمان هم در سنگر بودیم. بعد آمدم داخل سنگر اجتماعی نشستم کمی قرآن خواندم همه در خواب بودند نگاهی به بهمن انداختم خوابیده بود، شال سفیدی روی صورتش بود پیشانی اش بیرون بود، آنچه بیش از حد توجه ام را جلب کرد این بود که پیشانی بهمن بی اندازه نورانی شده بود. باز به حقیقت دریافتم که بهمن شهید میشود. در نیمه شب بهمن که خودش بیدار بود شروع کرد به نماز شب خواندن. من هم در فاصله ای که با او داشتم نماز می خواندم. بعد بهمن اذان صبح گفت هر کس نماز صبح را به فُرادی خواند وقتی هوا روشن شد رسول و اکبر میراب و قدرت اله آقای برادی آمدند شهر.

 تاریخ ۲۴/۶/۱۳۶۰:  آفتاب طلوع کرده بود. یک تفنگ سوخته پیدا کرده بودم. آوردم که شروع کنم به درست کردن آن، قنداق نداشت، از یک تکه چوب سعی کردم برایش قنداق درست کنم. مشغول کار شدم که علی جمشیدی و چند نفر دیگر که در گروه چمران بودند آمدند پیش ما. تعارف کردیم و نشستند در سنگر، بهمن خوابیده بود. صبحانه خوردیم نان و تخم مرغ، سهمیه بهمن را کنار گذاشتیم که علی جمشیدی خورد. بعد از چند لحظه بچه ها رفتند ناهار آوردند. بعد از چندی بهمن اذان گفت. باز این صدای اذان بهمن مثل اذان های قبل نبود شور و گدازی زایدالوصف داشت. موقع شروع نماز باز بهمن رفت و جلو ایستاد، تمام بچه ها تعجب می کردند در این نماز بهمن ، اکثر بچه ها به گریه افتادند. باز بهمن در سجده آخر سوره اِنّا اَنزَلنا خواند.

ناهار خوردیم و بلافاصله من آمدم سوسنگرد چون صبح فرمانده عملیات خط گفته بود که امروز جلسه فرماندهان است با رسول رضوی بیائید دفتر گردان. هوا بسیار گرم بود. مقداری از راه را پیاده آمدم. وسیله ای پیدا نکردم بعد از طی مسافتی ماشینی پیدا شد و آمدیم سوسنگرد. مستقیماً آمدم مقر، آن موقع مقر گروه در بهداری و بهزیستی بود. وارد اطاق شدم، بچه ها خواب بودند. رسول هم خوابیده بود. صدایش زدم و او را بیدار کردم، مسئله را برایش گفتم. بعد بلند شد و لباس پوشید. با هم آمدیم مقر گردان، فرمانده گردان برادر فرزانه بود گفت برو اکبر میراب هم بیاور. خودم آمدم و اکبر را بیدار کردم، با هم آمدیم گردان، اکبر دستش زخمی شده بود.

بعد از چندی سوار ماشینی شدیم آمدیم گردان بهرامی ، پائین نوپل، در وسط ابوجلال جنوبی، مقر گردان بود. نگاهی به داخلی فضای ساختمان گردان انداختم قیافه یکی از برادران توجه ام را جلب کرد، فکر می کردم او را می شناسم، اسمش بر سر زبانم بود هر کار کردم یادم نیامد، بعد متوجه شدم که محمود یاسین یکی از عزیزترین دوستانم در هویزه بود، از مسجدجزایری اهواز. رویم نشد سلام کنم. در همین موقع جلسه شروع شد. تمام سرپرست گروه ها آمده بودند، سرپرست تدارکات، فرمانده عملیات سپاه برادر جعفری بود و بشر دوست هم یکی از معاونانش بود. در این جلسه نقشه عملیات کشیده شد. محورهائی که قرار بود در آن حمله شود مشخص شد. و گروههای عمل کننده هم تعیین گردید. سرپرست محورها تعیین شد. قسمت عملیاتی گروه کازرون و چند گروه دیگر، محور ۳ در قسمت دقاقله بود. کلاً من دوست نداشتم که ما را در منطقه سویدانی به عملیات ببرند. از آن منطقه روی خوشی نداشتم. مثل اینکه برایم شوم بود. وقتی اسم دقاقله را می شنیدم مو بر بدنم سیخ می شد. به یاد یک سال پیش می آمدم که در کنار رودخانه نیسان سنگر داشتیم. به یاد رخسار تابان داودی و پرآور و اعتمادی میآمدم که چگونه مظلوم وار در پشت رودخانه نیسان شهید شدند. بیاد میآوردم خیانت های بنی صدر ملعون که باعث شد ما از دقاقله عقب نشینی کنیم و بیائیم سوسنگرد. فکر می کردم که هنوز دقاقله مثل قبل است ولی فرمانده عملیات گفته بود که دقاقله با خاک یکسان شده. بله مزدوران این روستا را که از زیباترین روستاهای جنوب سوسنگرد بود یا بلدوزر زیر و رو کرده بودند.

قرار بر این شد که گروه کازرون اولین گروهی باشد که به خاکریز حمله کند، و بعد گروه های عملیاتی دیگر. در محور ۳و ۴ گروه سپاه و ۴ گروه ارتش باید حمله کنند. اولین گروه از کازرون، یک گروه از یزد و ۲ گروه هم از ایذه. فرماندهی گروه کازرون به عهده رسول رضوی بود. فرمانده تمام گروه های حمله کننده در محور، سعید درفشان از اهواز یکی از بچه های مسجد جزایری اهواز ، و معاون فرمانده عملیاتی محور هم من بودم. قرار شد که شب بعد از نماز برویم شناسائی. وعده دادیم که با هم بعد از نماز می آییم.

بعد از ترک جلسه آمدیم مقر، با رسول تصمیم گرفتیم که سری به دهلاویه بزنیم و جریان حمله را به بچه ها بگوییم تا آمادگی داشته باشند و از اینکه امشب نمی توانیم در پیش آنها باشیم عذرخواهی کنیم. ساعت تقریباً ۴/۵ بود آمدیم دهلاویه، تا رسیدیم پای سنگر شده بود ۵ بعد از ظهر، داخل سنگر اجتماعی از برادران خداحافظی کردیم و جریان را گفتیم که امشب هم می خواهیم به شناسایی برویم.

در سنگر بهمن بود. اکبر دهقان، غلام صفایی، مسعود حسنی اصل (بومی)، عبدالرحمن شکوهی (بومی) و رحمان رضازاده. وقتی که میخواستم با رسول و اکبر میراب برگردیم به سوسنگرد، بهمن آمد کنار سنگرهایی که هر عصر خودم می نشستم و دعای سمات میخواندم نشست. هیچ وقت بهمن موقع بیکاری بیرون از سنگر نبود، همیشه در سنگر دیده بانی، حتی بعضی اوقات در همان سنگر دیده بانی می خوابید. به بهمن نگاه کردم او هم نگاه معصومانه ای به من کرد و با تسبیح که در دست داشت دائم ورد می انداخت و زیر لب زمزمه میکرد. رسول رضوی هم دستی به سر و صورت بهمن کشید و او را بوسید، گفت بهمن چرا ناراحتی، بهمن با خنده ای گفت، هیچ ناراحت نیستم خیلی هم خوشحالم. ما سه نفر خداحافظی کردیم. آمدیم سوسنگرد، کنار پل پیاده شدیم، رسول تقریباً ۲۰ متر با اکبر میراب همراه هم راه میرفتند بطرف مقر. در مسیر خیابان که می آمدم یک مرتبه صدای آوازهای دشتی بهمن در گوشم نواخته میشد. بدنم به لرزه افتاد. بیخود گریه ام گرفت. یک مرتبه دیدم اکبر دهقان با یک آمبولانس که سریع میرفت صدا زد بیایید. خوب متوجه نشدم که چه شده، دلم زیاد گرفته بود رسول میگفت بروم بیمارستان، ولی نرفت. سه نفری با هم آمدیم در مقر، هنوز وسایل را بیرون نیاورده بودیم، اکبر با حالت عصبانی آمد و گفت: داد زدم که بیایید بیمارستان نیامدید! بهمن شهید شد. تا گفت بهمن شهید شد، تمام برنامه های این دو سه روز پیش مثل پرده سینما جلو چشمانم ظاهر می شد. بعضی از لحظات باور نمی کردم.

آمدیم بیمارستان، رفتیم داخل سردخانه، پارچه ملحفه ای که روی برانکارد بود برداشتیم و پیکر تکه تکه شده بهمن را دیدیم. به چشمانش نگاه کردم انگار همان شب که به خواب بود، پیکر بهمن تنها یک سر و صورت سالم داشت. از گردن تا کف پایش بیش از صد تکه شده بود. بوی خوشی از پیکرش به مشام میرسید. فاتحه ای خواندم و با برادران برگشتیم به مقر، در بهداری و بهزیستی. شاید برای هیچکدام از شهدای گروه در جبهه به اندازه بهمن گریه نکردم. آری بهمن شهید شد و آواز خوشش تا ابد در صحرای جبهه های نبرد و در خاکریز ساریه و بر دشت گلگون دقاقله، در صفر سال ۵۹ و در کوچه های پر پیچ و خم ابوجلال شمالی و در سنگرهای حمر و بردیه و بالاخره بر قتلگاهش، در کنار سنگر که کاخ سبز شد به گوش میرسد. آری بهمن شهید شد وصفت شیر بودن را بر تمامی سنگفرش کوچه و بیابان سوسنگرد و بر صفحه ی قلب های رزمندگان جبهه های جنگ سوسنگرد با خونش حک کرد.

بله بهمن شجاعی شهید شد و صداهای رسای اذانش برای همیشه بر فضای دهلاویه به گوش میرسد. اگرچه بهمن شهید شد ولی هنوز آواز دشتی او در بیابانهای کرخه نور – طراح، در گوش ها طنین انداز است. اگر چه بهمن شهید شد ولی هنوز نفیر رگبار مسلسلش برای همیشه سینه ظالمین و متجاوزین را سوراخ می کند. آن شب در مقر کسی نبود که چشمانش از فراق بهمن گریان نباشد. تنها ما در شهادت بهمن گریه نمی کردیم، دیگران هم در سوگ او می سوختند چرا که معروفیت بهمن در طول جبهه برای همه مشخص بود. سرها را در آغوش یکدیگر می گذاشتیم و گریه های شادی را سر میدادیم. شاد بودیم از اینکه این چنین شهید شد حتی یک آخ هم نگفت. همدیگر را دلداری می دادیم.

قرار شد فردا صبح اکبر دهقان جسد بهمن را به کازرون ببرد. اول به رحمان گفتم قبول نکرد و اکبر به خاطر اینکه همسایه بودند قبول کرد، فردا صبح در اولین فرصت اکبر رفت. جسد بهمن همان شب بردند اهواز، در سردخانه اهواز، قرار بود که اگر بتواند به زودی برای حمله برگردد چون تعداد نیروی ما کم بود. آن شب با اینکه شهادت بهمن پیش آمده بود، ولی من و رسول و اکبر میراب و دیگر برادران مصمم تر از همیشه جهت پیکار با مزدوران آماده شده بودیم. در مدت کوتاهی خبر شهادت بهمن در سوسنگرد پیچید. هر کس را که میدیدی میگفت شیر بهمن در دهلاویه از گروه کازرون، شهید! بله بهمن شهید شد. شیر شهید شد. هر کجا می رفتیم ما را در آغوش میگرفتند، تبریک شهادت بهمن را عرضه میداشتند.

منبع: شهادت نامه

همه خاطرات در اینجا

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
بسم رب الشهدا

برای معرفی شهدا

و زنده نگهداشتن یاد شهدا

و ادامه راه آنان

« شهید بلاگ »

یاد شهدا را فراموش نکنیم تا راه شهدا را گم نکنیم.
پیوندها
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan